بایگانی

بایگانیِ ژانویه 2009

مرا چطور تصویر می کنید؟

ژانویه 31, 2009 7 دیدگاه

این پست بیشتر شبیه یک برگه خاطرات هست از کلاسی که امروز 31 ژانویه 2009 با بچه های ترم 01 کتاب Chatterbox 1 داشتم. وقتی یک گیم با هدف آموزشی بمنظور حدس زدن شکل صحیح یک ایده رو بازی می کردیم، متوجه شدم بچه ها علاقه وافری به نقاشی کشیدن دارند و یه جورایی از اینکه بیاند و در جای من وایستن و با ماژیک رو وایت برد نقاشی بکشند خیلی لذت می برند. سعی می کردم هر دانش آموزی که بلند شد، من سر جاش بشینم تا بچه ها کاملا احساس راحتی بکنند و کلاس با آرامش پیش بره.

بعد اینکه درس تموم شد، حدود 15 دقیقه فرصت اضافی برای cooling stage یا خنک کردن دانش آموزا بعد درسای تازه دستم بود. لذا به بچه ها گفتم که داوطلب بشن و رو برد من رو نقاشی کنند. خیلی جالب بود بچه هایی که فکر می کردن این یه جوری تلف کردن وقته، خیلی زود علاقه مند شدند و داوطلب نقاشی.

از اونجایی که دانش آموزا تو میانگین سنی کمتر از 10 سال هستند، می تونستم این رو که صادقانه اون تصویر من رو که در ذهنشون هست نقاشی می کنند، خیلی کمکم کرد تا هم به شخصیت اونها پی ببرم و هم به این که چه جایگاهی رو در بینشون دارم.

اول اون تصویری رو که از من کشیدند رو می زارم،  بعدش از نظر روانی  قضیه رو از دیدگاه خودم بررسی می کنم:

تصویر اول:

نقاشی مهدی

نقاشی مهدی

شبیه ترین قسمت این تصویر به من، بولیز هستش. البته مهدی یکی از باهوش ترین دانش آموزان کلاس هست ولی چون نفر اول بود زیاد با ریزه کاری ها آشنا نبود ولی در کل تصمیم داشت تصویری مهربون و خوش رفتار ار من نشون بده، همونطور که من سعی کردم با اونها رفتار کنم. اینکه خیلی روی بولیز وقت گذاشت و تلاش کرد که حتما راه راههای اون رو رنگ کنه گمونم حاکی از این هست که خیلی به لباس من دقیق هست و درسی که می گیرم باید این باشه که سر کلاس با لباس مناسب و درخور حضور داشته باشم.

تصور دوم:

اثر امیر سین

اثر امیر حسین

امیر حسین از نظر جثه نفر اول کلاس هست و همین برتری شخصیتی قلدر مابانه به اون داده. این در حالیه که بسیار حساس، و پیرو هست. شبیه ترین قسمت این تصویر در واقعیت به من هم ریش زیر لبی هست که خیلی با دقت نقاشی کرد و رنگش کرد. خیلی سعی داشت که من رو مهربون و خوش رفتار نشون بده و این رو از نوع نقاشی چشم ها و دستی که بالا برده به نشانه Hi می شه فهمید. ضمن اینکه دماغش رو کمی افراط و تفریط به خرج داده ولی در کل نقاشی اون جزو مواردی بود که واقعا باعث شد بچه ها بخندن.
از نظر من موردی که امیر حسین دوست داشت با تصویر به من منتقل کنه، این بود که سر کلاس باهاشون مهربون باشم و امنیت احساسات رو براشون تامین کنم.
تصویر سوم:
نقاشی رضا

نقاشی رضا

 رضا کم سن ترین دانش آموز کلاس هست (7 سال) و شخصیتی واقعا شیرین و جذاب داره. قیافه و نوع صحبت کردن دوست داشتنی اون هم هرچه بیشتر باعث می شه که با وجود شیطنت های بسیار زیادش اونا رو نادیده بگیرم و صرفا برای حفظ آرامش کلاس در برابر حرفها و جملات واقعا مضحکش از خنده روده بر نشم. با اینکه بسیار کم سن هست ولی بسیار شیرین سخن و باهوشه. توجه زیادی به درس نداره و دائما در حال جنگ و جدل با بغل دستی خودش هستش و اکثر واکنش های خیلی جالبی در برابر آهنگ های پخش شده از کاست داره بطوری که تا اینجا چند بار علنا وسط کلاس رقص کرده. در بیان احساساتش واقعا صادق هست و امروز بعد از تموم شدن املا خیلی صادقانه  ورقه اش رو برد و داخل سطل آشغال انداخت. بعد اینکه بهش توضیح دادم حتما نمره خوبی می گیره پشیمون شد و ورقه رو برداشت و داد من. یک نقطه خیلی ریز در این عکس شبیه من هست و اون رو هم اگر خودش نمی گفت متوجه نمی شدم. اون دندون رو که دیده می شه اینطور تعبیر کرد که وقتی می خندم دندونای ردیف جلو دیده می شه و متوجه شدم این چیزی هست که رضا و بچه ها از من می خوام. سر کلاس بشاش و خنده رو باشم. البته به تعادل!

ترجیحا ادامه مطلبی رو برای این پست نمی زارم و در پست بعدی بقیه نقاشی ها رو هم می فرستم.
موفق باشید.

دسته‌ها:انگلیسی

انگلیسی کوچه بازاری (بخش دو) + پادکست مربوطه

ژانویه 28, 2009 7 دیدگاه

وقت دوستان بخیر

در پارت دوم اصطلاحات و ضرب المثل های – بسیار مورد استفاده قرار گیرنده – آمریکایی علاوه بر اینکه مطالب رو می نویسم اونها رو براتون بصورت پادکست هم با صدای خودم قرار دادم تا بیشتر جنبه عملی داشته باشه و شما بتونید راحت تر اونها را استعمال کنید. بدون حاشیه و مقدمه سازی می ریم سراغ بحث:

1- دختر خانومی رو هیجان زده بعد از یک گفتگوی طولانی با آقا پسری مشاهده می کنیم که سمت دوستاش می ره و در پاسخ دوستان کنجکاوش پاسخ می ده : ازم خواستگاری کرد. این اصطلاح که همون he asked my hand – می تواند با اصطلاح کمکم کن که Give me a hand هست، قاطی بشه، ولی در اصل تفاوت دارند.

2- کارمند شرکتی رو در نظر بگیرید که طرح و ایده ای نوع با خودش به اتاق مدیر میبره تا تائیدیه اون رو بگیره. در حالی است که رای مدیر بسیار حیاتی است و پذیرفته شدن این طرح بمنزله ترفیع کاری هست. پس ذات عمل تائید طرح خیلی مهمه. پس کارمند در حالی که خوشحال از اتاق مدیر خارج می شه می گه: قبول کرد! که می شه : Green Light!

3- نیاز مبرمی به لطف و مرحمت یک فرد نیاز دارید. در واقع از او با تمام وجود خواهش و تمنا می کنید که کاری برای شما وجود دارد، حال آن که اصطلاحات قدیمی Please یا I beg you برای این کار وجود دارند، ولی اصطلاحی که دل شنونده رو می لرزونه: For crying out loud

4- برای نشان دادن مخالفت و عدم درستی یک منطق راههای زیادی وجود دارد از این قبیل که خیلی ساده بگید : No . ولی دو اصطلاح دوست داشتنی که در اغلب فیلم ها به گوش می خورن عبارت اند از : Fat Chance یا No way jose (این یکی رو تو پادکست به دقت گوش کنید)

5- با دلشوره تمام در یک دوراهی، نهایتا راهی را انتخاب می کنید و بسیار شک در دل خود دارید و بلاخره ریسک می کنید و با خود می گویید: «هرچه بادا باد!» که معادلش می شه: I gotta let it slide

6- دو اصطلاح واقعا جذاب و شیرین که آمریکایی ها برای تشریح انواع دعوا استفاده می کنند : برای دو یا چند دختر که شدیدا درگیر کتک کاری هستند : Cat Fight و برای چند پسر در حال بزن بزن : Feast Fight

7- در یک جمع دوستانه، فردی با روحیه ای منفی و کلا منگ و مشنگ حضور دارد. در واقع او یک ضد حال است که می توان او را با این اصطلاح معادل نوصیف کرد : Wet nodle

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:انگلیسی

انگلیسی کوچه بازاری شیرین! (بخش یک)

ژانویه 21, 2009 30 دیدگاه

برای کسانی که با اصول و قوانین صحبت کردن زبان تا حدودی آشنا هستند، دغدغه ای منطقی وجود دارد، اینکه اگر ما به کشور های خارجی (ترجیحا آمریکا) سفر کنیم، بخاطر ریزه کاری های زبان از درک کامل گفتگوها عاجز خواهیم بود. حق کاملا با این دسته است چون اغلب زبانی که ما در اینجا یاد می گیریم، جنبه Full Practical یا کاملا عملی نداشته، با اینکه می توانید مفاهیم و اطلاعات مورد نیاز را منتقل کنید ولی بهرحال به قول معروف دونستن ریزه کاری ها «یه چیزه دیگست!»

شخصا در کلاسهایم، با اینکه زبان آموزان هنوز در مراحل ابتدایی هستند ولی تاکید دارم که همیشه اصل زبان را بکار ببرند، بعنوان مثال مرا teacher می خوانند، با اینکه لغتی صحیح و بسیار رایج در کلاس های زبان هست، ولی واقعا حالت کاربردی ندارد و در کلاسهای درس آمریکا و اروپا واقعا استعمال نمی شود، در حالی که کلمه sir یا ma’am (برای دبیران خانم)  واقعا پر کاربرد و زیبا هستند. یا مثلا موقع calling the rows یا حضور و غیاب بسیار بسیار از کلمه present استفاده می شه، (حتی تو دانشگاه و کلاسهای با سطوح بالا). در صورتی هست که واقعا این کلمه خیلی ایرانی بنظر می رسه، و جایگزین های اورجینال نابی مثل YES! یا Over Here یا I’m in وجود دارند که خیلی هم قشنگ تر هستند. داشتم نوع Yes گفتن رو به بچه ها می گفتم که چطور غلیظ و صحیح تلفظش کنند و هیجان و شوغشون در این لحظه وصف ناپذیر بود. (چون می تونستند عین فیلم ها یا افراد Native (محلی انگلیسی زبان) زبان رو بکار ببرند.)

به هر حال بعد این مقدمه ادامه می دم این بحث Idiom ها یا اصطلاحات بسیار رایجی که تفاوت زیادی با معنای تحت الفظی و واقعیشون وجود داره و با درک اونها از زبان انگلیسی بیشتر لذت خواهید برد.

اولین مورد، سوالی است که می توانم به جرات بگم حتی 80 درصد دبیران زبان خودشان اون رو نمی دونند و واقعا هم برای کسی که مسلط مسلط به زبان نباشه آگاهی ازش خیلی سخته. امتحانش هم خیلی آسونه. من روی سوال رو اینجا می نویسم و پاسخش رو در ادامه مطلب که تا اونجا که می خونید فکر کنید و ببینید که چقدر حدستون درست بوده، ضمنا می تونید این سوال رو از کسانی که خیلی ادعا دارند بپرسید P:
روی سوال : او چندمین رئیس جمهور است؟ (حالا شما این رو به انگلیسی بگید!)
(البته هستند اساتیدی که جواب رو می دوند و منظور بنده جسارت نیست، فقط می خوام به ذات و زیبایی پیچیدگی انگلیسی اشاره کنم)

خوب موارد بعدی هم که خیلی بدر بخور هستند رو در زیر لیست می کنم:

بی شک برای خانم ها کاربرد این جمله خیلی زیاد است که در جواب سوالی که ازشون پرسیده می شده بگن : خوش می آد! دلم می خواد! (در واقع غیر مستقیم: به تو چه؟)
که معادلش می شه : I feel like to  که مثال عملی ازش می شه: I feel like to stay out late یعنی خوشم می آد شبا تا دیر وقت بیرون باشم (فرهنگ آمریکایی البته!)

برای افراد قلدر و بزن بهادر که خیلی زور می گن و دوست دارن حساب همه رو برسن اصطلاح قشنگی وجود داره به معنی : » حسابشو می رسم » که معادلش می شه : I’ll nail it .

پدران آمریکایی یک اصطلاح جالب برای صدا کردن دختران خود دارند، البته این فقط در مورد پدران و برای صدا زدن دختران خود کاربرد دارد : Pumpkin! معنی لغوی این کدوتنبل هست ولی در محاورات پدر-دختری کاربردی متفاوت دارد.

Idioms & Slangs

Idioms & Slangs

خفه شو! اصطلاحی است که بیشتر ما با معادل Shut up اون آشنا هستیم، ولی یک خفه شو! کمی مودب تر و در واقع قابل استعمال عمومی تر هم وجود دارد که گفته می شه حتی در کلاس درس و برای استاد هم می شه خرجش کرد: Put a suck in it که بی شک تفاوت فاحشی بین معنی تحت الفظی و اصلی آن وجود دارد.

افرادی که خیلی از خودشون تعریف می کنند، یا یک کسی یک کاری انجام داده که شوکه آور و تعجب بر انگیز است و آن فرد می خواهد «مثل آب خوردن » بودن این کار را نشان دهد می گوید: «تازه کجاشو دیدی؟!» که معادل آن می شود : You ain’t see nothing yet

رئیس یا مدیر از شما سوال می کند که کار یا پروژه رو به کجا رسوندی و این درحالی است که شما همین الان مشغول انجام آن کار هستید، پس می خواهید به اون بگویید که «روشم!» با معادل : I’m on it

وارد خانه می شوید و پسر بچه تان را می بینید که با توپ تمام گلدان ها را شکسته، خشم خودتون رو کنترل می کنید و می گید : «به به! واقعا دستت درد کنه!» که صد البته مفهومی منفی و سرزنش کننده دارد با معادل : Nice going

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:انگلیسی

یک راز را کشف کردم! یک عمر شادم!

ژانویه 18, 2009 44 دیدگاه

بی شک بسیاری از شما جزو افرادی هستند که نامی از کتاب یا فیلم «راز» شنیده اند. برای آن دسته که هنوز از نام آن بی خبرند باید بگم که راز یکی از بهترین ایدوئولوژی های قرن است و بی شک تحولات عظیمی را می تواند در سطح جهانی باعث شوند.

من راجع به کتابی که نصفه خوانده ام یا فیلمی که هنوز ندیده ام نمی خواهم مطلب بنویسم، می خواهم هویت رازی را که روندا بایرن نویسنده این کتاب در ذهنش تداعی کرده را در واژگانی شیواتر برای شما مطرح کنم. مطمئن هستم که آشنا شدن با راز همان نقطه مبهمی در ذهن و دل ماست که بی دلیل باعث تشویش روحیه و افکارمان می شود و زمانی که راز را درک کردیم، (دقت کنید که باید درکش کنید نه بدانیدش!) رنگ و روی دنیا عوض خواهد شد و به اینکه چقدر شاد و موفق هستیم غبطه خواهیم خورد.

راز چیزی غیر از «قانون جذب» چیست. در تعریف قانون جذب یا «The Law of the attraction» آمده است: هر امر قابل تصوری را که به زندگی شما وارد می شود خودتان به فضای زندگی خویش جذبش می کنید. آنها به واسطه تصاویر و پنداره هایی که در ذهن خود نگه می دارید به سوی شما جلب می گردند. آن چه می آید همانی است که شما به آن فکر می کنید. شما مدام در حال جذب هرچیزی هستید که فکر مرتبط با آن در ذهنتان جریان دارد.

یا به قول مولفورد : » هریک از افکار شما بخشی از واقعیت است. یک نیروی واقعی!».
این در حالی است که اساتید گرانقدری نظیر شکسپیر، بتههون، داوینچی، سقراط، افلاطون، نیوتن، گوته، هوگو و … این قانون را در نقل قول ها و اشارات و آثار خود، بزرگترین و نیرومند ترین قانون کائنات دانسته اند.

بسیاری در واکنش به این راز عظیم آن را تکراری، بیهوده و از متدهای روانشاسی قرن بیست (یا بیست و یک ) می دونند و معتقدند که اینها رو خودمون می دونیم و … . درک و لمس راز (قانون جذب) در همان لحظه تفهیم معجزات را به سوی شما روانه می دارند، چیزهایی که شدیدا به آنها نیاز دارید یا می خواستید به سمت شما می آیند و مشکلات و دردسرهای معمول به نوعی از شما دور می شوند. همه اینها اتفاقاتی است که نه تنها من (نویسنده این بلاگ) بلکه خیلی های دیگه اعتراف به اتفاق افتادنش کردند، خاطرات بد و اتفاقات اخیر و شکست های روحی و روانی رو فرض کنید که با مفاهیم قانون جذب از شما دور می شوند و جالب اینجاست که بهترین جایگزین ها، به جاشون ظاهر می شوند و این یکی از مهمترین عوامل شادی و موفقیت در زندگی است.

راز

راز

پس ما با فکر کردند در واقع عملی شدن آن افکار را به واقعیت تبدیل می کنیم، در واقع هنگامی که فکر می کنیم (همیشه فکر می کنیم! جز موقع خواب) فرکانسهایی را از ذهن خود به دنیای بیرون منتشر می کنیم، این فرکانس ها در نوع خود یکتا می باشند، لذا در عالم هستی به گردش در می آیند و هرچیزی را که مربوط به آنهاست جذب می کنند، و چون به تعبیری هر چیزی نزد اصل و منبع خود بازمی گردد، لذا این فرکانسها (افکار) که حالا مجموع اتفاقات و مجذوبیات آنها به آن اضافه شده به سمت شما برمی گردند، لذا شما آنچیزی را که به آن فکر می کردید دارید. این یک اصل است، به قول معروف دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. این قانون به ما هشدار می ده که همیشه مراقب نوع فکر کردن خودمون باشیم. در ابتدا کمی مشکل بنظر می رسه ولی فکر کنید اگر نوع فکر کردن شما فقط منفی و بدبینانه باشه، چه بلایا و حوادثی می تونه اتفاق بیفته!

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:کتاب, انسان

من هم انجیل بخوانم؟

ژانویه 15, 2009 24 دیدگاه

چند روز پیش که به کتاب فروشی سر زده بودم متوجه عنوان «انجیل برنابا» شدم. از اونجایی که خیلی علاقه داشتم تا انجیل رو هم بخونم و با آموزه های مسیح و رهنمودهاش آشنا بشم، فرصت رو غنیمت شمردم. البته انجیل برنابا جزو هیچکودوم از اناجیل اربعه (یوحنا – متی – مرقس – لوقا ) که دارای  شهرت جهانی هستند نیست. و صد البته گفته می شه این انجیل خیلی زمان بعد از خود مسیح پیدا شده و بنظر می رسه از نظر اعتبار نسبت به اون چهارتای دیگه کمی ضعیف تر باشه ولی بهرحال مفاهیم و پایه های فلسفی که ارائه داده مطابق با اناجیل اربعه هستند.

همین دیروز هم فیلم پادشاه پادشاهان را دیدم که مربوط به زندگی و نبوت عیسی مسیح بود. فیلمی بود که مطمئنا از اناجیل در تولید آن الهام گرفته شده بود و واقعیت ها و حقایق جالبی را در اختیار انسان قرار می داد. همونطور که قبلا هم اشاره کردم، در رمان مرشد و مارگاریتا یک سری حقایق دیگه از عیسی و مخصوصا قضیه تصلیب وجود داشت همچنین اثبات های دن بروان رو هم در کتاب راز داوینچی مورد استفاده قرار می دم و نهایتا  با کنار هم قرار دادن اطلاعات به یکسری تضاد ها و تفاوت های فاحشی می رسم که مغزم رو سردرگم می کنه. نتیجتا با نوشتن این پست  تصمیم دارم تا کمی اطلاعات رو سازماندهی کرده و شاید به یه نتیجه ای برسم. ضمن اینکه چون مطالب رشته وار در ذهنم حفظ نشدن پس با رعایت ترتیب اتفاق این کار رو نمی کنم. امیدوارم برای شما مفید واقع بشه.

اولین و اصلی ترین قضیه خود شخص برنابا هست. خود برنابا در کتاب خودش رو یکی از حواریون می نامه این در حالی است که در فیلم شخصیت برنابا یک شورشی بود که شورش عظیمی رو در شهری که عیسی مسیح در اون بود راه انداخت و نهایتا هم زندانی شد و در انتها چهار زندانی (یکی مسیح بود) باید تصلیب می شدند که به مناسبت عید یکی از آنها باید آزاد می شد و آن یک نفر این برنابا بود که رئیس زندان گفت مسیح باید آزاد می شد که تو به جای او آزاد شدی. با توجه به اینکه در ویکی پدیا هم نام برنابا مستقیما جزو حواریون نیست، شک مطرح شده قدرت پیدا می کند. 

قضیه دوم بحث محاکمه عیسی مسیح هستش، در این مورد هم در کل امر تشابهاتی وجود داره ولی در جزئیات (جزئیات سرنوشت ساز) تفاوت های بارزی هستش. در اینکه محاکمه توسط حاکم رومی پیلاطس انجام گرفته هیچ شکی نیست. در فیلم و انجیل و مرشد و مارگاریتا سه نظریه مختلف مطرح است. در فیلم پیلاطس عاجز از محاکمه عیسی او را نزد هیرودیس پادشاه  (نماینده سزار روم) فرستادند و او دستور به شکنجه و تصلیب عیسی را صادر کرد. برنابا (که به نظرانجیل  در این قسمت دچار تحریفات و تغییرات بسیاری توسط ناشرین این کتاب مواجه شده) طبق نظر موافق قرآن نوشته که یهودای خائن به عیسی، تغییر قیافه پیدا کرده و پیلاطس از محاکمه یهودا عاجر مانده و اورا نظر هیرودیس می فرستد، هیرودیس مجددا او را نزد پیلاطس بازمی گرداند و نهایتا او دستور شکنجه و تصلیب را صادر می کند. البته بحث شلاق زدن و ساختن یک تاج خاردار برای عیسی در فیلم و انجیل مشترک هستند که در فیلم عیسی است و در انجیل یهودای خائن تغییر شکل یافته به عیسی! میخائیل بولگاکف هم در مرشد و مارگاریتا می گوید که پیلاطس (که خود را حواری می نامد) بسیار مشتاق بود که عیسی زنده بماند و از هیچ تلاشی دریغ نکرد اما کاهن اعظم که انتخاب می کرد چه کسی بمناسبت عید تبرئه شود روی اعدام عیسی اصرار کرد و نتیجتا او اعدام شد.

بحث بعدی قضیه زنی است که همراه عیسی مسیح می باشد. (قبل از پرداختن به این موضوع اشاره ای جالب توجه از فیلم رو براتون می گم. در صحنه ای از  فیلم که زنی بدکار از دست مردم فرار می کند و سیل مردم هم سنگ بدست او را دنبال می کنند تا بخاطر گناهش او را سنگسار کنند. این جمعیت زن را در گوشه ای گیر انداخته و آماده می شوند که سنگهای خود را پرتاب کنند. در این لحظه عیسی در جلوی زن قرار می گیرد و از او دفاع می کند، سپس علت را می پرسد. مردم، گناهکار بودن او را علت می دانند. عیسی مسیح پیش می رود جمله ای زیبا را خطاب می کند که ترجمه اش این چنین است : «هرکدام از شما که هیچ گناهی در زندگی خود مرتکب نشده، اولین نفری باشد که سنگ را پرتاب می کند». مردم با شنیدن این جمله از کار خود پشیمان می شوند و زن را رها می کنند.) به نظر داوینچی این زن بعدها همسر عیسی مسیح می شود و یکی از دلایل اثباتش تابلو شام آخر (اثر خود داوینچی) است که در زیر مشاهده می کنید:

last-supper-21

این تصور در واقع آخرین شامی را که عیسی با حواریون می خورد را نمایش می دهد. (می توانید با واژه کلیدی Last Suppor by da vinci کل عکس را هم پیدا و مشاهده کنید). این صحنه و اتفاق قطعا قبل از تصلیب عیسی اتفاق افتاده چون تمامی منابع از صحت آن نقل می کنند ولی باز در جزیئات آن اختلاف بسیار هست. یکی از نکات جالب تکه تکه کردن نانی توسط عیسی و دادن هر تکه به یک حواری است. سپس جام شرابی که عیسی به هر یک از حواریون برای نوشیدن می دهد. به هر حال علت بحث راجع به این قضیه فردی است که در کنار عیسی نشته است. در واقع در کنار دست راست عیسی در تصویر. بنابه دلایلی که اشاره می کنم داوینچی معتقد است ان فرد یک زن است و ترجیحا همسر عیسی مسیح. چیزی که هم در قرآن، هم در فیلم و هم در انجیل نوع دیگری مطرح شده است (البته جای تامل دارد). اگر دقت کنید، زاویه ای که آن فرد و عیسی مسیح (مرکز تصویر) باهم ساخته اند مانند حرف V لاتین است. این نماد در فرهنگ یونان قدیم بیان گر جام و جام نماد زن است. در اصل تصویر که گمانم در موزه لوور باشه، برجستگی قسمت سینه این فرد دلیل دیگری برای زن بودنش تشخیص داده شده. حال اونکه دلیل دیگر تقارن رنگ و لباس عیسی با این زن هست. قرمز تن پوش عیسی، قرمز ردای زن هست و آبی ردای عیسی، آبی تن پوش زن هست!. این زن به گفته داوینچی همون زنی هست که عیسی اون رو از چنگال مردم نجات داده بود.

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:موضوع آزاد, کتاب

فرانسه هم زبان شیرینی است!

ژانویه 12, 2009 16 دیدگاه

به اعتقاد من یادگیری زبان خارجی یکی از اصلی ترین عوامل شکل گیری هویت و شخصیت هر فرد هستش. هر زبانی که انسان بلد باشه، یک نوع آداب و رفتار خاصی رو نسبت به کاربرد اون زبان باید در وجود خودش نهادینه کنه. حالا هرچه تعداد زبان افزایش پیدا کنه شخصیت و ذات فرد تحولاتی رو تجربه می کنه که نقش مهمی رو در شکل گیری روانی اون ایفا می کنند.

غرض از این مقدمه چینی این بود که به همه دوستان و خوانندگان توصیه کنم حتما در پی یادگیری یک زبان خارجی برند و با این کار شان و مقام خودشون رو در جامعه به طرز فجیعی ارتقا بدن.

همین چند روز پیش بود که به پیشنهاد یکی از اساتید بسیار گرانقدر در کلاسهای زبان فرانسه شرکت کردیم. طبیعتا برای افرادی مثل من که اخیرا ساختار یک زبان بیگانه در مغزش شکل گرفته و به اتمام رسیده (انگلیسی)، شروع یادگیری یک زبان بسیار دلهره آور و استرس زا هست، از اونجای که می ترسیدیم این انگلیسی که یاد گرفتیم دچار نقصان بشه. بهرحال این کلاس رو شروع کردیم و اولین جلسه کلیات زبان فرانسه رو یاد گرفتیم.

زبان فرانسه در نوع خودش برای مبتدیان بسیار پیچیده و سخت بنظر می رسه. تصور کنید فعل «بودن» رو که با هر ضمیر به نوع متفاوتی نوشته و خونده می شه. عدم تناسب بین نوشتن و خواندن کلمات و لفظ و لحن بسیار پیچیده زبان اون رو به طرز غریبی پیچیده نشون می ده. این در حالی است که با تمرین و تکرار بیشتر یادگیری این زبان بسیار سهل می شه بطوری که جملات ناخودآگاه بسیار روان و زیبا گفته می شه. تصور کنید، در ابتدای امر برای یک تلفظ صحیح مثلا جمله «Je m’appelle Amir» «ژو مپل امیغ» «اسم من امیر هست» چقدر تلاش کردم و تصور اینکه چه قیافه مضحکی برای ادا کردن این جمله به خودم گرفته بودم، برام بسیار خنده دار هست. ولی به هر حال بعد از بارها تکرار تونستم تقریبا درست و اساسی جمله رو بگم و در ادامه جملات دیگر…

زبان فرانسه، بر خلاف زبان انگلیسی که تقریبا قوانین ثابت و شاملی داره نیست. بدین معنی که برای مثلا صرف یک فعل بیش از شش یا هفت قانون حاکم هست. زبانی بسیار سخت گیر نسبت به جنسیت اشیاء و اجسام هست بطوری که مثلا اتومبیل همیشه مونث هست و ضمایر مونث می گیره. و خیلی از قوانین پیچیده دیگه که می شه ادعا کرد به نوعی اون رو شیرین و دوست داشتنی جلوه می دند.

بی شک اولین و لازم ترین شرط برای یادگیری زبان فرانسه داشتن علاقه و شوق و ذوق در جهت یادگیری اون هست. متاسفانه زبان فرانسه مثل انگلیسی در کشور ما جا افتاده نیست و کلا دیدگاهی که نسبت به زبان آموزان فرانسه هست، یه نگاه کلاسیک یا خود شیففتگی یا چیزی شبیه این هست. به طوری که هیچ کس قانع نمی شه چرا شما باید فرانسه یاد بگیری؟! در پاسخ به این سوال افراد سطحی نگر، علاوه بر این که می شه علاقه و استعداد رو مطرح کرد، می شه به اهمیت این زبان و مقالات و کتب نوشده شده در این زمینه اشاره کرد. همچنین فرانسه مهد ادبیات قدرتمند اروپا، آثار زیبایی را در خودش داره که فقط با درک زبان فرانسه می شه به عظمت اونها پی برد. برای یک فرد کنجکاو و ماجراجو سفر به فرانسه یکی از آرزوهای بزرگ هست، تصور کنید بازدید از لوور و ایفل رو در پاریس. و تصور کنید اینکه شما با زبان و در واقع فرهنگی که از اون زبان در وجود شما شکل گرفته به فرانسه برید و از اونجا بازدید کنید. مطمئنا سفر جذاب و بسیار شیرینی خواهد شد. لازم به توضیح است که این زبان یکی از پر تکلم ترین زبان های دنیا هست و مطمئن باشید از این لحاظ هرگز مسیر استباهی رو انتخاب نمی کنید.

نمایی از برج ایفل

نمایی از برج ایفل

 از دیگر موارد قابل اشاره در رابطه با یادگیری زبان فرانسه می توان به لزوم تمرین و تکرار در آن اشاره کرد. شاید به جرات گفت که مطالعه مفید روزانه 2 ساعت ایده ال یادگیری این زبان باشد حال آنکه زبان آموز نباید تنها به منابع و کتب درسی تعیین شده اکتفا کند، بلکه حتما باید از منابع گوناگون برای افزایش دامنه یادگیری خود بهره ببرد.

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:موضوع آزاد

دو کتابی که حتما بخوانید!

ژانویه 7, 2009 9 دیدگاه

اگر یادتون باشه، چند مدت قبل پستی رو ارسال کرده بودم با عنوان «کتابهایی که جایشان در قفسه کتاب خالی است« ، بعد از اون مدت که سه چهار هفته ای از روش می گذره، دوتا کتاب خیلی جالب و پربار رو خوندم که می خوام اونها رو هم به شما معرفی کنم و تاکید کنم که حتما شما هم مطالعشون بکنید.

یکی از کتاب ها رمان «کوری» هست که در کامنتهای همون پست مذکور بهم پیشنهاد شده و دیگری رمان » مرشد و مارگاریتا» هست که کتابفروش بهم پیشنهاد داد. بهرحال امیدوارم توضیحاتم شما رو بیشتر با این کتابها آشنا کنه.

«کوری» اثر جاوید و بیاد ماندنی » ژوزه ساراماگو» داستانی هست انتزاعی از مرض کوری سفید که بی هیچ دلیل و ریشه ای ظاهری قدم در شهر می زاره. همه افراد یک به یک دچار این کوری می شند و خیلی زود کل کشوری ناشناخته دچار این مرض می شه. تصور کنید جامعه ای رو که هیچ سردم دار یا مجری یا محافظ بینایی نداره و هرکس مجبور هست به طریقی خودش رو زنده نگه داره. البته تاکید داستان روی چند شخصیت اصلی با عناوین : زن دکتر، دکتر، پیرمند با چشم بند مشکی، دختر با عینک آفتابی، پسر کوچک، اولین مرد کور، زن اولین مرد کور و بعدها سگ اشک لیس، هستش، و کل این شخصیت ها بدون هیچ هویتی و هیچ گذشته ای و هیچ اصل ونسبی وارد داستان می شدند. جالب اینجاست که تا انتها هم هویت هیچ یک از کاراکترها بارز نمی شود و حتی شهر و کشور نیز ناشناخته باقی می ماند.
زن دکتر تنها شخصیت این کتاب هست که دچار این کوری سفید نمی شه و به منزله کمکی خیلی بزرگ به این گروه کوچک بحساب می آید. در اوایل داستان این گروه بهمراه یکسری افراد دیگر در یک آسایشگاه روانی قرنطینه می شوند، چون فقط آنها کورند و دولت نمی خواهد به دیگران سرایت کند. در آسایگشاه هم اتفاقات جالبی رخ می دهد از این قبیل که عده ای اوباش کور، به خاطر داشتن اسلحه، جیره غذا را با طلاجات و وسایل ارزشمند افراد دیگر آسایشگاه معامله می کند. بعدها که وسایل با ارزش تمام می شود، آنها خواسته ای شوم مطرح می کنند مبنی بر اینکه هر بخشی در آسایشگاه جیره خواست باید زنان و دختران آن بخش را در اختیار خواسته های شهوانی ما قرار دهد، و این اتفاق می افتد تا آنکه مدتی بعد زن بینای دکتر آن گروه را متلاشی می کند. پس از مدتی که افراد در قرنطینه متوجه همه گیر شدن کوری میشوند، و خود را بدون نگهبان و محافظ در قرنطینه می یابند، پا به دنیای بیرون گذاشته و با مشکلات و مصائب بسیار ناگواری دست و پسنجه نرم می کنند تا اینکه نهایتا روزی اولین مرد کور بینایی خود را باز می یابد و تک تک افراد پس از او بینا می شوند.

ص�نه ای از فیلم زیبای کوری

صحنه ای از فیلم زیبای کوری

ضمن اینکه فیلم این اثر زیباهم پس از سالها با اجازه نویسنده تولید و در 3 اکتبر سال پیش اکران شد.
رمان کوری برنده جایزه نوبل سال 1998 شد. مترجم این کتاب اسدالله امرایی است و انتشارات مروارید تا سال 87 یازده بار آن را تجدید چاپ کرده. قیمت این کتاب هم 50000 ریال است.

مرشد و مارگاریتا
کتاب بسیار زیبا و جالبی که همین یک ساعت پیش خوندنش رو تموم کردم، موضوع سفر ابلیس به مسکو و حوادث و اتفاقات افسانه ای که در ورای سفرش در اونجا اتفاق می افته. نویسنده این اثر بسیار جالب میخاییل بولگاکف روسی هست که وقتی این کتاب رو نوشت جز همسرش  و چند تا از دوستانش کسی از اون خبری نداشت. این کتاب چندین سال پس از مرگ او اجازه انتشار یافت. کتاب به طرز خیلی غریبی نوشته شده، طوری که مثلا تا فصول 12-13 شما هنوز در حال آشنا شدن با شخصیت های کتاب هستید و هنوز در ذهن خواننده یک ثبات از موضوع ایجاد نشده و همین جذابیت کتاب رو چندین برابر می کنه. حتی یکی از شخصیت های اصلی داستان که مارگاریتا باشه، در فصل 19 کتاب معرفی می شه و کتاب 30 فصل داره. جالب اینجاست که نویسنده هم خودش رو مرشد متصور شده و در واقع می شه کتاب رو زندگینامه ای محو از خود بولگاکف دونست. این کتاب رمان هست، داستانی رو با طنز بیان می کنه و در جای جای کتاب ممکنه اشک شما دربیاد یا از خنده روده بر بشید. جالب اینجاست شخصیت های کتاب هم کمک بسیاری در راستای این هدف انجام می دند. گربه ای به نام بهیموت که مثل انسان رفتار می کند و بسیار شیرین صحبت می کند، یا کلفتی زیبا که لخت مادرزاد است و کارهای عجیب و غریبی از خود نشان می دهد.

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:کتاب

فلسفه تغییر یا همان قانون عوض شدن!

ژانویه 5, 2009 ۱ دیدگاه

وقتی عوض می شی… دیگه تنها نیستی!
تابحال دقت کردین وقتی از خونه عصبانی بیرون می آید، همه مردم به نحوی می خوان شما رو از جاده منحرف کنند؟ – وقتی از سرکار پریشونو ناراحت خارج می شید، همه به نوعی به حقوق شهروندی شما تجاوز می کنند. البته برعکس این هم صادقه، دقت کردید دنیا وقتی عاشقید چه شکلی میشه؟!
این دنیا شبیه یه آیینه هست. هرچیزی که در وجودتون حس کنید، تو دنیای بیرون بدستش می آرید. به همین علت هم هست که شما نمی تونید با تغییر و ترمیم دنیای بیرون زندگیتونو بهبود ببخشید.
اگه مردم تو خیابون خشن و عصبی به نظر می رسند، عوض کردن خیابون به درد نمی خوره. اگه سرکار کسی به شما احترام نمی زاره، عوض کردن شغلتون هم بیهوده است.
خیلی از ماها عوامل خارجی را باعث خیلی از مشکلاتمون می دونیم. اینطور که مثلا اگه کارمون رو دوست نداشتیم، باید عوضش کنیم، یا اگه مثلا از همسرمون دلخور هستیم بهتره طلاقش بدیم و با یکی دیگه ازدواج کنیم! در بعضی موارد خیلی خاص تغییر دادن شغل و همسر و یا دوست می تونه حلال مشکلات باشه، ولی نهایتا اگه نتونیم خودمونو عوض کنیم، باز هم به همون سری مشکلات برخواهیم خورد.

کاپیتان جرالد کافی، یکی از اسیران آمریکایی جنگ ویتنام تو خاطرات خودش توضیح داده که چطور در اوایل اسیر شدنش همش آرزو می کرد شرایط و بحرانهای جنگ جاشونو به پیروزی آمریکا بدن تا همه چیز باز برگرده به حالت عادی. در این شرایط اوضاع روحی روانی او اصلا تعریفی نداشت.

تغییر از وجود آدمی باید سرچشمه گیرد!

تغییر از وجود آدمی باید سرچشمه گیرد!

کاپیتان اضافه می کنه بعد مدتی نوع آروزهامو خواستمو عوض کردم. آروز کردم که انسان بهتری بشم و از این دوران و سختی ها تجربه های خوبی رو کسب کنم. خیلی زود خواسته من که تغییر شرایط بود به «تغییر خودم» تغییر شکل یافت و من بسیار با هدف تر و آسوده تر از قبل به زندگیم ادامه دادم.
هر موقعیتی از زندگی که ما توش هستیم، به این خاطر هست که باید ازش درسی بگیریم. اصلا فلسفه اونجا تو اون موقعیت بودن همینه! اینکه از خدا بخوایم که شرایط و موقعیت رو عوض کنه کار مضحکی به نظر می رسه.  تا زمانی که تغییر نکنیم، باید تو اون شرایط باشیم.
شاید یکی با خودش بگه، خدایا، اگه فقط این شوهرم نبود و به جاش یکی دیگه بود، زندگی واقعا به کام من می شد، در حالی که سال بعد همین فرد رو بعد از طلاق و تجدید فراش می بینیم که دعا می کنه، خدایا اینم شد شوهر؟!
این نوع دعا و خواهش و  اعتقاد که خدایا موقعیت و شرایط و افراد رو تغییر بده نشانگر کم بودن سطح درک و توانایی اندیشیدن هست. این نوع دعا باید به چیزی شبیه خدایا منو تغییر بده، یا خدایا افکارمو و باورهامو راجع به این قضیه تغییر بده، تغییر شکل پیدا کنند. جالب اینجاست با تغییر عقاید و افکار ما، موقعیت خیلی بهتر و جذاب تر می شه.
با یه توضیح علمی ساده این مسئله رو به زیبایی اثبات می کنیم.

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:انسان

قانون دانه!

ژانویه 1, 2009 17 دیدگاه

قانون دانه! در ادامه ارائه قوانین تو زندگی بشریت، و با توجه به استقبال شما بازدید کننده گان محترم از «قانون قورباغه» تصمیم گرفتم بازم یکی از قوانین مندرج در کتاب «آخرین راز شاد زیستن» رو با کمی تلخیص ترجمه و ارائه بدم. امیدوارم مثل قانون قبلی بتونه در زندگی شما تاثیر مثبتی بگذاره.

درسی که ما از یک دانه می گیریم اینه : » محصولت رو وقتی می گیری که کارت رو درست انجام داده باشی.» شما اول زمین رو می کنید و دانه رو می کارید و بعدش به اون دانه آب می دید (تلاش) . کمی تحمل می کنید ( صبوری) و بعدش محصولتون رو می چینید . تلاش + صبوری = نتیجه!
این قانون هم معمولا توسط خیلی از مردم نادیده گرفته می شه. اونها می گن : «اگه امروز این دانه رو بکارم، فردا چی نصیبم می شه؟» و جواب این سوال: «یه دانه خیس و زشت!». این درحالی است که قانون دانه می گه: امروز بکار و … بعدا کشت کن!. دانه رو امروز بکار و محصول رو چهار ماه دیگه برداشت کن. شاید این مفهوم زمانی که هرکسی مسئول کاشت غذای خودش بود بهتر درک می شد ولی حالا هموطور که می دونید عصر رشته ها و ماکارونی های زودپز هست.
بعضی ها بخودشون می گن: «اگه یه کار یکم درست و حسابی داشتم، تمام انرژیمو روش میزاشتم. اما کار من فقط شستن ظرفهای یه رستوران هست، پس بیخیالش!». این یه برداشت واقعا غلط هست!. اگه تو واقعا مدعی هستی، سعی کن بهترین تو شهر خودت تو شغلت باشی، بعدش یکی توجهش بهت جلب می شه و در جهت پیشرفت کاری بهت کمک می کنه. یا حداقل برداشتت اونقدر از خودتت بهتر می شه که واقعا تصمیم می گیری و اون کاری رو که مدت هاست دوست داشتی رو انجام می دی.
اول تلاش کنید، بعدا نتیجه بگیرید. این یه قانونه. شما هرگز نمی تونید این پروسه رو برعکس کنید.

قانون دانه!

قانون دانه!

بعضی از مثال هایی که افرادی که دچار این اشتباه شدند رو ببینید: «شغل من رو ارتقاء بدید و من قول می دم که دیگه سر کار نخوابم!» – «بهم بیشتر پول بدید تا دیگه مریض نشم!» – » اگه ازدواج موفقی داشتم، رفتارم با شوهرم رو درست می کردم!» . اگه دقت کنید این افراد اصل قانون دانه رو در نظر نگرفتن و بدون هیچ تلاشی منتظر نتیجه هستند.

یه درس دیگه ای هم که تو باغ و باغچه و از دانه می شه گرفت اینه که : وقتی مثلا دوازده تا دانه رو می کاریم، دوازده تا گیاه برامون رشد نمی کنند. بعضی هاشون با کود اضافی میسوزند،  بعضی هاش رو باد می بره، یه چند تاشو کرم ها و حشرات می خورن و سه چهارتاشو هم پرنده ها می برند. آخر سر یکی دو تا دونه باقی می مونه و این موقع هست که خیلی از ما شکایت می کنیم که چقدر زندگی ناعادلانست!
شما برای پیدا کردن چند تا دوست خوب، شروع می کنید بین چندین دوست تحقیق می کنید. برای پیدا کردن یه کارمند خوب، شما با پنجاه نفر مصاحبه می کنید و برای پیدا کردن چند تا مشتری خوب و دائمی شما با صدها نفر از اونها شروع می کنید.
خیلی از دوستان، متقاضیان شغل و حتی ایده ها در طول مسیر از شما جدا خواهند شد یا پرندگان اونها رو خواهند برد. این چیزی نیست که شما بخاطرش بجنگید. این یه چیزی هست که شما باید درک کنید. باید خودتونو براش آماده کنید.

بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:انسان
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 26 مشترک دیگر بپیوندید