بایگانی

نوشته‌هایی که ‘آموزشگاه زبان’ برچسب زده شده‌اند

نحوه انتخاب يك آموزشگاه زبان خوب

ژانویه 3, 2011 8 دیدگاه

براي آندسته از علاقه مندان به يادگيري زبان كه مي خواهند زبان را با مراجعه به آموزشگاه هاي زبان ياد بگيريند انتخاب يك آموزشگاه خوب و سطح بالا نقش حياتي را ايفا مي كند. شايد براي شما هم تجربه شده باشد كه قبلا با اينكه براي اولين بار زبان را شروع مي كرديد ولي يك احساسي داشتيد كه اين آموزشگاه آنطور كه بايد باعث پيشرفت شما نمي شود و تصميم به انتخاب آموزشگاهي ديگر كرده ايد يا كلا زبان را بيخيال شده ايد. متاسفانه بخاطر سياست هاي نادرست و سهولت در اعطاي مجوز هاي تاسيس آموزشگاه و در عوض حساس بودن وزارت خانه هايي مانند آموزش و پرورش برروي مسائل سطحي تا عمقي عموما، حدود 80 درصد از آموزشگاههايي كه در سطح شهرها مشغول فعاليت هستند از نظر علمي و مديريتي داراي نظامي توانمند نبوده و بازده بسيار ضعيفي دارند.

هدف من از اين پست تخريب وجه مديران محترم آموزشگاهها و يا زير سوال بردن تشكيلات آنها نمي باشد بلكه مي خواهم با تجربه اي كه طي حدود 8 سال تحصيل و تدريس در همين آموزشگاههاي سطح شهر چهارچوب ايده آلي براي آنها كه مي خواهند زبان را در آموزشگاه فرابگيرند ولي در انتخاب آن شك دارند ارائه كنم.

First Impression يا تاثير اوليه يكي از مهمترين فاكتورهاي انتخاب يك آموزشگاه خوب است. وقتي وارد يك آموزشگاه زبان مي شويد و اولين منظره اي كه توجه شما را به خود جلب مي كند ديوارهاي تيره و كثيف،‌ لكه روي كف زمين و بوي بد محيط است، بدانيد كه اين آموزشگاه به احتمال بسيار قوي كيفيتي مطلوب ندارد. البته شايد برخي هااعتراض كنند كه نبايد كيفيت را با ظاهر قضيه سنجيد ولي من با اطمينان قوي و با در نظر داشتن مباحث روانشناختي به تحليل اين جريان مي پردازم. مدرسي كه در اين محيط تدريس مي كند هرچقدر هم توانا باشد تحت تاثير محيط قرار گرفته و از كيفيت كارش كاسته خواهد شد. اين ضعف محيط نشان از ضعف مديريت در جلب توجه مشتري دارد و اين يعني شما‌(مشتري) براي مديريت مهم نيستيد و هيچ دلسوزي در قبلا فراگيري شما وجود ندارد. اخيرا به پيشنهاد يكي از اساتيد محترم به آموزشگاهي براي تدريس مراجعه كردم چون در شرف شروع ترم با كمبود مدرس مواجه بودند. هنگام ورود به راه پله آموزشگاه با كريدوري تاريك و ديوارهايي كه رنگ آن پوسته پوسته شده بود مواجه شدم. به عنوان فردي بالغ حقيقتا دچار خوفي شدم ولي با جرات دادن به خودم و با اين اميد كه كلاسها بهتر خواهند بود و يا حداقل سيستم داراي كيفيت است تدريس را شروع كردم و اواسط ترم بود كه خودم را براي از زير قرارداد در رفتن در انتهاي ترم آماده مي كردم. حتي زماني كه چك آماده بود،‌ با سه هفته تاخير براي گرفتن آن مراجعه كردم چون هيچ رغبتي وجود نداشت. مي توانيد خودتان قضاوت كنيد كيفيت اين چنين آموزشگاههايي كه مدرس ( نه تنها من،‌ اكثر مدرسين در طول ترم از اين شرايط شاكي بودند) در چه سطحي قرار دارد. با اينكه من تمام تلاش خود را در طول ترم براي تدريس كردم ولي نتيجه نهايي اصلا راضي كننده نبود چون سطح زبان آموزان در حد كتاب نبود و كار كردن در اين كلاس ها واقعا دشوار بود.
آيا منظور من اين است كه هر آموزشگاه تيره اي بد است؟ – ابدا!‌ شايد شما پيدا كنيد آموزشگاهي را كه از نظر طراحي و تاثير اوليه بسيار بد بود ولي از نظر سطح آموزشي در سطح عالي قرار دارد.

وسعت آموزشگاه: رابطه اي قوي بين اندازه آموزشگاه و كيفيت آن وجود دارد. اگر دقت كنيد تمام آموزشگاههايي كه داراي كيفيت و شهرت هستند معمولا چند شعبه اي و يا بسيار وسيع هستند. عكس اين جريان نمي تواند صادق باشد چون تنها در صورت وجود گارانتي براي كسب درآمد است كه مديران ريسك مي كنند و ساختمان هاي بزرگتري را اجاره مي كنند. پس به ياد داشته باشيد كه اكثر آموزشگاههاي كوچك در مقايسه با آموزشگاههاي بزرگتر داراي كيفيت كمتري هستند. اين نكته را هم در نظر داشته باشيد كه ممكن است آموزشگاههايي زماني به خاطر شهرت و يا شرايط ديگر بسيار وسيع شدند ولي بعدها بخاطر افت كيفيت سايز آنها همان ماند ولي تعداد زبان آموزان آنها كاهش يافت پس مي توانيد معيار ديگر را تعداد زبان آموز حساب كنيد.

امكانات:،‌ امكاناتي كه هر آموزشگاه تامين مي كند مي تواند شامل ابزار صوتي و تصويري با كيفيت،‌ بانك كتب و مجلات و منابع،‌ كلاسهاي جانبي، وايت بردهاي مدرن، پرتال هاي آنلاين و حتي سيستم ثبت نام كامپيوتري! باشد.

مدرسين: مدرسين يكي از اصلي ترين وزنه هاي يك آموزشگاه محسوب مي شوند. سعي كنيد در آموزشگاهي شروع به يادگيري زبان كنيد كه از شهرت و آوازه اساتيد آن قبلا شنيده ايد. چون معمولا اساتيد خوب در آموزشگاههاي خوب هم تدريس مي كنند.

بیشتر بخوانید…

اولین حضور من سرکلاس بعنوان معلم!

دسامبر 1, 2008 11 دیدگاه

تقریبا بعد از اینکه هنرجوی زبان دوره آموزش دبیریش رو گذروند و در چند تا کلاس به عنوان Observer یا بررسی کننده حاضر شد، یکسری از خصوصیات دبیری رو یاد می گیره، پس اگه سواد کافی هم داشته باشه، می شه روش بعنوان یک دبیر کم تجربه حساب کرد. از قضا همین دیروز اوایل صبح بود، که استاد گرانقدرم از همون آموزشگاهی که دوره آموزش دبیری رو دیده بودم بهم گفت که عصری کلاسی دارم که خودم نمی تونم برم و مسئولیتش بر عهده توئه. بی تعارف باید بگم که حسابی ترسیده بودم و استرس زیادی داشتم. فوری کتابایی رو که لازم داشتم تهیه کردم و نشستم خودم رو برای کلاس و تدریس آماده کردم. حدود 45 دقیقه مونده به شروع کلاس با ظاهری که مامانم برای اولین بار تائیدش کرد، از خونه خارج شدم و یک ربع مونده رسیدم آموزشگاه. تقریبا قبل از همه دانش آموزا. کم کم کلاس پر شد و منشی بهم گفت که می تونم برم سر کلاس. استرس خیلی زیادی داشتم، علنا لرزش دستام رو حس می کردم، رفتم حیاط و چند تا نفس عمیق کشیدم تا کمی به خودم مسلط شم، و بعدش رفتم داخل کلاس. طبیعتا دانش آموزا بخاطر فاصله سنی که حس کردند، همشون بلند شدن و زمزمه های زیر لب که «امروز خانم نیومده» و … شروع شد.

پشت میز نشستم و کمی به صورتشان نگاه کردم، در این بین چند تا از بچه های دیگه اومدن و در کل 12 یا 13 نفر شدند که 4 تاشون دختر بودند و بقیه پسر، البته میانگین سنیشون هم کمتر از 9 سال بود. تو همون نگاه اول سعی کردم به همشون بفهمونم که دوستشون دارم  و اینجا نیستم که اذیتشون کنم. با یه سوال «How are you today» جویای احوالشون شدم. همشون یکصدا و بلند فریاد کشیدند: » I’m fine thank you » و دوسه تاشون هم بنا به عادت اضافه کردند: «؟And you» . که من هم پاسخ دادم : «I’m ok, thanks «.

اولین سوال رو یکی از دخترها ازم پرسید: «خانوم چرا خانوم معلم خودمون نیومده؟!». با وجود اینکه جمله اش واقعا خنده دار بود ولی سعی کردم همین اول کاری باعث شکستن دلش نشم. رفتم سمتش و گفتم: «من خانوم نیستم، آقام»، دختره که ظاهرا به ساختار جملش توجه نکرده بود، دوباره پرسید «خانوم چرا؟!» که این بار دوست بغل دستیش بهش گفت که این خانوم نیست و آقاست که نهایتا دختره هم متوجه شد و خوشبختانه شروع کلاس همراه شد با خنده ای که همه بچه ها دوست داشتند و بهانه ای شد تا من کمی به خودم بیشتر مسلط شم.

لیست اسامی رو خوندم، همه جز یه نفر حاضر بودند. اسمم رو روی وایت برد نوشتم، جالب هجی کردن دانش آموزا بود. از اونجایی که در دوره starter بودند و فقط زبان رو با شکل و صدا و آهنگ می دونستند، و هنوز وارد مقدمات نوشتن و هجی صحیح کلمات نشده بودند، هر کودوم به نوعی متفاوت اسمم رو تلفظ کردند که با نمونه اصلی اصلا شباهت نداشتند. به هر حال خودم رو معرفی کردم و رفتم سراغ مرحله Warm up یا همون آماده کردن دانش آموزا. درس قبلیشون راجع به رنگ ها بود. رنگ اشیا مختف تو کلاس رو ازشون پرسیدم و چون اکثرشون بچه های باهوش و درس خوانی بودند لذا همشونو صحیح بهم گفتند. بهانه ای هم شد تا دو تا رنگ بنفش و طوسی رو هم که تو کتابشون نبود یادشون بدم.

دانش آموزی فعال!

دانش آموزی فعال!

 بعدش سراغ کتاب رفتیم و طبق دستور العملی که از قبل آماده کرده بودم پیش رفتیم تا کلاس تموم شد.

بدون در نظر گرفتن موارد تدریسی و عناصر درسی، خود بچه ها، روحیه شون، منش و حتی نوع نگاهشون واقعا برام جذاب بود. در بیست دقیقه آخر کلاس که بچه ها واقعا خسته شده بودند و سعی می کردند به نوعی شلوغی کنند، سر و صداشون اونقدر زیاد شده بود که دو بار منشی و رئیس آموزشگاه اومدند و به بچه ها گفتند که آروم تر بشند، این در حالی بود که من اصلا به سر و صدای اونها توجه ی نداشتم. یعنی اونقدر مجذوب جو کلاس شده بودم که ترجیح می دادم نهایت استفاده رو از این زیبایی بکنم. بچه های پاک و دوست داشتنی که به عنوان یک انسان تو چشمهای من نگاه می کردند و وقتی ازشون سوال می کردم دستشون رو بالا می بردند، واقعا حس عجیبی رو در من خلق می کرد. یا بودند دو سه تا از بچه ها که سر بهانه های الکی از سر جاشون بلند می شدند و می اومدند تا چیزی رو در کتابشون بهم نشون بدند و این حس علاقه و صمیمیت و سادگی در بچه ها بقدری برام جذاب بود که هیچ عاملی نمی تونست من رو از به اشتراک گذاشتن درونم باهاشون مانع بشه.

بیشتر بخوانید…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 26 مشترک دیگر بپیوندید