بایگانی

نوشته‌هایی که ‘معلم’ برچسب زده شده‌اند

اولین حضور من سرکلاس بعنوان معلم!

دسامبر 1, 2008 11 دیدگاه

تقریبا بعد از اینکه هنرجوی زبان دوره آموزش دبیریش رو گذروند و در چند تا کلاس به عنوان Observer یا بررسی کننده حاضر شد، یکسری از خصوصیات دبیری رو یاد می گیره، پس اگه سواد کافی هم داشته باشه، می شه روش بعنوان یک دبیر کم تجربه حساب کرد. از قضا همین دیروز اوایل صبح بود، که استاد گرانقدرم از همون آموزشگاهی که دوره آموزش دبیری رو دیده بودم بهم گفت که عصری کلاسی دارم که خودم نمی تونم برم و مسئولیتش بر عهده توئه. بی تعارف باید بگم که حسابی ترسیده بودم و استرس زیادی داشتم. فوری کتابایی رو که لازم داشتم تهیه کردم و نشستم خودم رو برای کلاس و تدریس آماده کردم. حدود 45 دقیقه مونده به شروع کلاس با ظاهری که مامانم برای اولین بار تائیدش کرد، از خونه خارج شدم و یک ربع مونده رسیدم آموزشگاه. تقریبا قبل از همه دانش آموزا. کم کم کلاس پر شد و منشی بهم گفت که می تونم برم سر کلاس. استرس خیلی زیادی داشتم، علنا لرزش دستام رو حس می کردم، رفتم حیاط و چند تا نفس عمیق کشیدم تا کمی به خودم مسلط شم، و بعدش رفتم داخل کلاس. طبیعتا دانش آموزا بخاطر فاصله سنی که حس کردند، همشون بلند شدن و زمزمه های زیر لب که «امروز خانم نیومده» و … شروع شد.

پشت میز نشستم و کمی به صورتشان نگاه کردم، در این بین چند تا از بچه های دیگه اومدن و در کل 12 یا 13 نفر شدند که 4 تاشون دختر بودند و بقیه پسر، البته میانگین سنیشون هم کمتر از 9 سال بود. تو همون نگاه اول سعی کردم به همشون بفهمونم که دوستشون دارم  و اینجا نیستم که اذیتشون کنم. با یه سوال «How are you today» جویای احوالشون شدم. همشون یکصدا و بلند فریاد کشیدند: » I’m fine thank you » و دوسه تاشون هم بنا به عادت اضافه کردند: «؟And you» . که من هم پاسخ دادم : «I’m ok, thanks «.

اولین سوال رو یکی از دخترها ازم پرسید: «خانوم چرا خانوم معلم خودمون نیومده؟!». با وجود اینکه جمله اش واقعا خنده دار بود ولی سعی کردم همین اول کاری باعث شکستن دلش نشم. رفتم سمتش و گفتم: «من خانوم نیستم، آقام»، دختره که ظاهرا به ساختار جملش توجه نکرده بود، دوباره پرسید «خانوم چرا؟!» که این بار دوست بغل دستیش بهش گفت که این خانوم نیست و آقاست که نهایتا دختره هم متوجه شد و خوشبختانه شروع کلاس همراه شد با خنده ای که همه بچه ها دوست داشتند و بهانه ای شد تا من کمی به خودم بیشتر مسلط شم.

لیست اسامی رو خوندم، همه جز یه نفر حاضر بودند. اسمم رو روی وایت برد نوشتم، جالب هجی کردن دانش آموزا بود. از اونجایی که در دوره starter بودند و فقط زبان رو با شکل و صدا و آهنگ می دونستند، و هنوز وارد مقدمات نوشتن و هجی صحیح کلمات نشده بودند، هر کودوم به نوعی متفاوت اسمم رو تلفظ کردند که با نمونه اصلی اصلا شباهت نداشتند. به هر حال خودم رو معرفی کردم و رفتم سراغ مرحله Warm up یا همون آماده کردن دانش آموزا. درس قبلیشون راجع به رنگ ها بود. رنگ اشیا مختف تو کلاس رو ازشون پرسیدم و چون اکثرشون بچه های باهوش و درس خوانی بودند لذا همشونو صحیح بهم گفتند. بهانه ای هم شد تا دو تا رنگ بنفش و طوسی رو هم که تو کتابشون نبود یادشون بدم.

دانش آموزی فعال!

دانش آموزی فعال!

 بعدش سراغ کتاب رفتیم و طبق دستور العملی که از قبل آماده کرده بودم پیش رفتیم تا کلاس تموم شد.

بدون در نظر گرفتن موارد تدریسی و عناصر درسی، خود بچه ها، روحیه شون، منش و حتی نوع نگاهشون واقعا برام جذاب بود. در بیست دقیقه آخر کلاس که بچه ها واقعا خسته شده بودند و سعی می کردند به نوعی شلوغی کنند، سر و صداشون اونقدر زیاد شده بود که دو بار منشی و رئیس آموزشگاه اومدند و به بچه ها گفتند که آروم تر بشند، این در حالی بود که من اصلا به سر و صدای اونها توجه ی نداشتم. یعنی اونقدر مجذوب جو کلاس شده بودم که ترجیح می دادم نهایت استفاده رو از این زیبایی بکنم. بچه های پاک و دوست داشتنی که به عنوان یک انسان تو چشمهای من نگاه می کردند و وقتی ازشون سوال می کردم دستشون رو بالا می بردند، واقعا حس عجیبی رو در من خلق می کرد. یا بودند دو سه تا از بچه ها که سر بهانه های الکی از سر جاشون بلند می شدند و می اومدند تا چیزی رو در کتابشون بهم نشون بدند و این حس علاقه و صمیمیت و سادگی در بچه ها بقدری برام جذاب بود که هیچ عاملی نمی تونست من رو از به اشتراک گذاشتن درونم باهاشون مانع بشه.

بیشتر بخوانید…

چطور منظورمان را بهتر منتقل کنیم؟ (چطور معلم خوبی باشیم؟)

نوامبر 22, 2008 14 دیدگاه

 عنوان رو که دوباره نگاه می کنم یه تفاوتی بین دوتا موضوعی که استفاده کردم می بینم ولی در کل زمینه رو برای نوشتن عمومی و به قول دوستان قابل اسکن تر بهتر احساس می کنم. اخیرا که دوره TTC (آموزش شیوه های دبیری زبان انگلیسی) رو با یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین اساتیدم تموم کردم یکسری ایده و نظریه های جالبی رو در درون خودم تراوش شده پیدا کردم که در نهایت باعث شد تا شوق به اشتراک گذاشتنشون رو با دنیای سایبر تحمل نکنم و باز دست به کیبورد بشم.

در کل اصل های جالب و متفاوت و صد البته عملی خیلی زیادی برای افرادی که قصد دارند تدریس کنند وجود داره، از اونجایی که یکی از اصلی ترین اهداف تدریس انتقال مفاهیم و منظورهاست پس من مجموعه ای از روش های خوب رو که یک فرد می تونه از اونها استفاده کنه رو براتون بیان می کنم.

مهمترین و اولین عامل در موفقیت به عنوان یک دبیر، رعایت یک جمله است «خودت باش!». شخصیت و ذات شما، یک عنصر تقریبا مستحکم و ایده آل شماست. شما وقتی خودتان هستید، احساس راحتی می کنید و در بیان و نطق کلام حتما بهتر عمل خواهید کرد. حال آنکه تلاش برای نوعی دیگر جلوه دادن طبیعتا تمرکز اصلی شما را متشنج و دچار اختلال خواهد کرد.

اصل دیگر، که بهتر است اون رو یکی از عوامل موفقیت در همه مراحل و درجات بیان کرد، «صداقت» هست. هرچه شما در گفتار و رفتار صادق باشید، جریان مثبتی از تفکر دیگران نسبت به خود جذب خواهید کرد. نشان دادن احساسات واقعی، بیان حقیقت و در توضیحی کمی دقیقتر، نگاهی صادقانه، بهترین اثر را هنگام انتقال کلام و بیان خواهد داشت. با در نظر داشتن اینکه در موارد خیلی خاص «دروغ مصلحتی» می تواند کارساز باشد، ولی باید واقعا دقیق باشیم، چراکه بیشتر مواقعی که احساس می کنیم دروغ مصلحتی می تواند کارساز باشد، اشتباه تصور کرده ایم!

یکنواخت نباشید، به قول کتاب How to teach English اثر Jeremy Harmer یک معلم باید متنوع باشد!  اگر کسی هستید که همیشه با کت و شلوار ظاهر می شوید، یک روز برای تنوع اسپورت بپوشید، و برعکس. اگر شخصی هستید که دائما موهایش را به راست شانه می زند، یک روز هم به چپ شانه بزنید، این نکات اگرچه شاید ریز باشند، ولی در گیرایی هرچه بیشتر شما تاثیر بسزایی خواهند داشت.

یکی دیگر از عوامل مهم، صبر و تحمل هست. مخصوصا افرادی که وظیفه انتقال مفاهیم را به کودکان دارند باید بسیار صبور باشند. به شخصه در کلاسی برای بررسی نوع تدریس استاد حاضر بودم، شاگردان، کودکان بین 9 تا 12 سال بودند، شاید دانش آموزانی که واقعا در نوع خود از نظر شیطنت و ایجاد سر و صدا بی نظیر بودند. تک تک آنها برای جلب توجه دبیر، به اعمال واقعا شیطنت آمیزی مثل رقص در وسط کلاس! می پرداختند. موردی که در این میان توجه من رو خیلی جلب کرد، صبر و حوصله استاد بود. او با در نظر گرفتن شرایط و جو کلاس، بهترین تدبیر رو برای حفظ آرامش کلاس و در عین حال انتقال دانسته های جدید به دانش آموزان استفاده می کرد. مثلا همین رقص یک دانش آموز فرصت خیلی مناسبی شد تا اونها با کلماتی مثل Dance, pop music و middle of the class آشنا بشند. این چنین آرامش می تونه دست شما رو در فکر کردن اصولی واقعا باز بزاره.

خلاقیت! اصل دیگری هست که گفته می شه واقعا فرق بین کلاس ها از خلاقیتی که یک استاد به خرج می ده ناشی می شه. استاد می تونه برای بهتر تدریس کردن، با توجه به شرایط کلاس، ترفند ها و روش های خاصی رو به کار ببره. یک بازی نشاط آور و هیجان انگیز در 15 دقیقه انتهایی کلاس علاوه بر اینکه خاطره خیلی خوبی در ذهن همه به جای می گذاره، فرصت خیلی مناسبی می شه تا یه استاد بتونه نکات کلیدی و مورد نیاز برای جلسه بعدی رو غیر مستقیم برای دانش آموز مطرح کنه.

بیشتر بخوانید…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 26 مشترک دیگر بپیوندید